دوستش داشتم. خانه مجازی ام را می گویم. می توانی حرف بزنی اما چشم در چشم کسی نباشی. یا فریاد بزنی اما گوش کسی را نیازاری. هر چند، همواره اصل حرف را می خورم و هسته اش را بیرون می دهم. تابستان را با غم آغاز کردم. به امید پایانی خوش. اما گویی امید هم حدی دارد! یا شاید صبر من هنوز خام است. روزگارم کماکان بد نیست و جای گله هم از خدا نیست. اما کاش می شد گاهی پشت سر خدا هم غیبت کرد...! خوش به حال خدا که انسان نیست! انسان بودن سخت است... خیلی سخت! عیبی ندارد...او شاهد تقلای منست... و همین که شاهد است، کافیست...
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
بگذریم... و اگر نگذریم هم خودش می گذرد... همه چیز می گذرد...
هوایی سرد در راه است. مدتی باید از گفتن کاست. و بر رفتن افزود... و دلگرمم که تو هم از همان راهی می روی که من می روم. همان آفتاب تو را تشنه می کند... همان خارها دستت را می گزند... همان سنگریزه ها خسته ات می کنند...
روزی که به مقصد رسیدیم، از خاطرات راه برایت خواهم گفت...
کسی که به یاد شماست، راحیل...
پ.ن: همیشه عادت داشتم دوست بدارم و دلتنگ نشوم. اما این بار... آه... این بار...! عجیب دلتنگم...دلتنگ تو...دلتنگ چشمانت... و این دلتنگی مرا پیر خواهد کرد. چرا این همه دوستم داشتی...چرا...! تقصیر تو نیست. تقصیر من است که با آن همه ادعا، هوای دلم را نداشتم. نمی دانم کجایی. نمی دانم هنوز عزیز دلت هستم یا نه، ولی: بذار خیال کنم هنوز...
آه... غریب ترین حس دنیاست، دوست داشتن...
پ.ن: خیلی منتظر ماندم. نیامدی. رفتم. مدت هاست که دلم از تو گرفته. تو خوب هستی، اما متناقض... غیر قابل اعتماد... هنوز نمی شناسمت. باید احتیاط کرد... از سنگینی کلامم دلخور نشو. دوستت دارم اما از دور... شاید این سنگینی هم گذرا باشد...
در نگاه اول زهره،دختر پونزده ساله ای بود با پوست سفید، چشم های قهوه ای، موهای بور. بسیار شیطون و باهوش، بسیار خوش زبون و رک.
می گفت درسش خیلی خوبه و قراره بره رشته ریاضی. خیلی دوست داشت کار کنه با اینکه پدرش هیچ کم و کسری واسش نمی ذاشت. وقتی از خانوادش می گفت چشماش برق میزد. عاشق مادرش بود. حاضر بود به خاطر مادرش تا آخر عمر ازدواج نکنه! خواهر کوچکترش رو هم خیلی دوست داشت. برنامه های بزرگی برای آینده ش داشت و دائم از آرزوهاش حرف میزد.
اما در نگاهی عمیق تر، چقدر پر از تردید و التهاب بود! حتی نمی تونست یک تصمیم قاطعانه برای امور روزمره ش بگیره! چقدر حرف هاش متناقض بود! چقدر خیالپردازی می کرد. چقدر دوست داشت ازدواج کنه و چقدر سعی داشت این حس رو مخفی کنه. چرا اینقدر منو دوست داشت! چرا می خواست دائم پیشم باشه!؟
عجیب بود. و من تنها سعی می کردم شنونده خوبی براش باشم.
روز بعد از اولین آشنایی من و این نوجوون، به یکی از اقوامم گفتم: چه دختر عجیبیه این زهره! چقدر سریع به من وابسته شد!
گفت: زهره دختر موردداریه. به ظاهرش نگاه نکن، معلوم نیست کجا میره کجا میاد! آدم که پدر و مادر نداشته باشه همین میشه دیگه!
بهت زده خفقان گرفتم...!
ادامه داد: مگه نمی دونی زهره پدر و مادر نداره! زنی که الان ازش نگه داری میکنه، مادر واقعیش نیست. شوهر این زن هم که معتاده و چند ساله ول کرده رفته.
حس کردم دارم خفه میشم...
ادامه داد: آخه سال ها پیش این زن و شوهر، بچه دار نمی شدند. دوست این مرد، که خودش زن و بچه داشته، برای اینکه لطف کنه، رفت با یک زن بیوه ازدواج موقت کرد و بچه دار شد. بعد بچه رو (ینی زهره) داد به این زن و شوهر و رفت پی کارش.
دو سال بعد، این زن و شوهر بچه دار شدند.یه دختر، که الان خواهر ناتنی زهره ست. و از اونجا که زهره فوق العاده ناسازگار و شر از آب در اومد، اون رو به پدر واقعیش تحویل دادند. پدر، نتونست اونو نگه داره و دادش به مادر واقعیش (زن بیوه). اون هم نتوست شیطنت های زهره رو تحمل کنه و نهایتا تنها کسی که دوباره نگه داری از زهره رو تقبل کرده، همین زنیه که قبلا بچه دار نمی شد. حالا هم با وجود رفتن شوهرش، داره هم از زهره نگه داری می کنه و هم از دختر خودش. با این حال زهره خیلی اذیت می کنه. هر روز با خواهر ناتنیش زد و خورد داره! تازه ترک تحصیل هم کرده. خواهر ناتنیش هم متأسفانه داره ازش تأثیر می گیره...
آه... سرم بدجوری گیج می رفت... ببین چه بلایی سر این دختر آورده بودند. دختری که هیچ ریشه و هویتی نداشت... دختری که فقط با خیالاتش زندگی می کرد... دختری که خلا جبران ناپذیری داشت...
پ.ن: وقتی دیدم که باز هم از همین نزدیکی ها بوی طلاق میاد، ناخودآگاه یاد این ماجرای نه چندان قدیمی افتادم. باز هم طلاق... باز هم بچه های معصوم... چرا... چرا از ابتدا عاقلانه تر تصمیم نگیریم...؟!
_ انسان همچون رودخانه است، هر چه عمیق تر باشد، آرام تر است.
_ زندگی دو نیمه دارد، نیمه اول در انتظار نیمه دوم، و نیمه دوم در حسرت نیمه اول.
_ تلاش زیاد برای کشف شادی مثل این است که به دنبال کلاهی که روی سرمان است بگردیم. "نیکلاس لنو"
_ مردم در یک چیز مشترکند: همه با هم فرق دارند. "روبرت زند"
_ بادها می وزند، عده ای در برابر آن دیوار می سازند و عده ای آسیاب به پا می کنند.
_ باران به خاطر استمرارش سنگ را سوراخ می کند، نه قدرتش.
_ کسانی که دیر قول می دهند، خوش قول ترین مردم دنیا هستند. "ژاک روسو"
_ کلمات و الفاظ نیرومندترین ابزارهایی هستند که بشر تا کنون شناخته است. "زیگ زیگلار"
_ سلامتی حقیقتی نامرئی ست و تنها شخص بیمار می تواند آن را ببیند.
_ از مخالفان نهراسید، زیرا بادبادک ها با باد مخالف بالا می روند. "هامیلتون مایی"
پ.ن: می دونم که برای این قبیل پست ها، معمولا کسی نظرش نمیاد! پس اگر عبارت تأمل برانگیزی داشتی حتما بگو، و اگر نه، تنها با خوندن پست، همراهیم کن.
پ.ن: اشک هام تموم شد. ولی زیر چشمم، نزدیک منفذ اشک، یه کم ورم کرده و یه کوچولو دردناک شده!
این چند روزه نمی دونم چم شده که به احتمال زیاد توی گریه کردن دارم صاحب رکورد میشم. دیشب بابا زنگ زد به چند تا از داورهای گینس که بیان بررسی کنند، به احتمال زیاد (هنوز قطعی نیستا!) اسمم توی گینس ثبت شه!! (مرسی عزیزم، ایشالا برای خودت!) نه اینکه فکر کنی وقتی غمگینم گریه می کنما، من وقتی خوشحال می شم گریه می کنم، وقتی می ترسم گریه می کنم، وقتی هیجانی می شم گریه می کنم وقتی... (کلا دائم البکا هستم!)
این روزگار،خیلی بد دهن شده، داره هر چی از دهنش درمیاد به ما میگه! از وقتی من تقاضای کار دادم، آقای معاون همچین ییهو سه هفته مریض شده و نیومده سرکار! "خدایا قربونت برم، دمت گرم! من از این کار منصرف شدم، بگیر حال این بنده خدا رو خوب کن!"
فعلا به عنوان پیش غذا مشغول یه کار دیگه ام، تا پشت کنکوری مفیدی باشم! اما دلم پره از اینکه برای ما جوون ها، زمینه مساعدی برای بروز همه توانایی هامون وجود نداره. نمیشه ارضا شد. دلم گرفته. بیخیال...
حالا این وسط سلولی مولکولی دکتر مجد رو چرا اینقدر دلچسب و گوارا نوشتند!! هر وقت شروع به خوندنش می کنم، عاشق فیلم دیدن و مطالعات متفرقه و ورزش و غیره میشم!!" آه... ای خدا، صرفا برای اینکه منو نبری جهنم، شکرت! (قربونت برم که اینقدر جنبه شوخیت بالاست!)"
ولی با این اوضاع،حال بدی ندارم (آره جون خودم!)و حس می کنم بوهای خوبی از آینده میاد. (احتمالا فاجعه خیلی عمیق بوده، توهم زدم! هر از گاهی از این حس ها می کنم!) فرصتم داره محدود میشه و کمتر می تونم به نت سر بزنم.
پ.ن: بابا... مامان... ازتون ممنونم که حتی یک لحظه نمی ذارید از خدا ناامید شم... خدایا از من راضی باش و من رو هم از خودت راضی کن...
پ.ن: عزیزان، این سرعت اسف بار اینترنت، تا چند سال دیگه از ما جوون ها، یه سری آدم عصبی و پرخاشگر می سازه، ببین کی گفتم!
پ.ن: از دیروز تا حالا یکی از اعضای خانواده هر ده ثانیه یک بار عطسه میکنه! نوع آ نیستا، سبک جدیده! آخه ما هم رکورد می زنیم هم صاحب سبکیم. (اونورا دستت به تخته میرسه؟!)
( آخه پی نوشت هم حدی داره!! خجالت نمیکشی وقت مردمو می گیری!؟)
1.برخوردهای اول معمولا گول زننده هستند.
خیلی از آدم ها در برخورد اول، خودشون نیستند. بعضی ها کمی با احتیاط و محافظه کارانه برخورد می کنند. و بعضی ها نقش یک آدم بااعتماد به نفس رو بازی می کنند. و یا گاهی هم این خود تو هستی که توجهت به صفات خاصی جلب میشه که مهم نیستند. برای همین بعد از شناخت بیشتر، و درک خصوصیات برجسته و غالبشون، از آدمی که ازش بدمون اومده بود، خوشمون میاد و برعکس. حس می کنم آدمی هایی که می گن من در نظر اول همممه رو می شناسم و از هر کی بدم بیاد تا آخر بدم میاد اغلب فریب تلقین رو می خورند و اشتباه فکر می کنند. (البته شاید به شدت با نظرم مخالف باشی)
2.درجه زیبایی آدم ها بستگی زیادی به رفتارشون داره.
دقت کردی وقتی که برای اولین بار وارد محیطی مثل محیط کار یا درس میشی، در نظر اول بعضی ها به نظرت زیبا میان و بعضی زشت. اما بعد از چند ماه که با آدم ها آشنا شدی ناخودآگاه نظرت تغییر می کنه. بعضی ها که به نظرت زشت بودند ممکنه بعد از مدتی بانمک به نظر بیان، چون شیطنت جالبی توی رفتارشون دارند و خنده رو هستند. و یا اون که زیبا بود ممکنه بعد از مدتی کاملا معمولی به نظر برسه چون توی این مدت فهمیدی که خیلی مغرور یا سرده.
این نکته رو اینقدر در جامعه دیدم که شرطی شدم! وقتی یک زن خوشگل می بینم ناخودآگاه این ذهنیت رو در موردش پیدا میکنم که لابد شوهرش همین الان با یه زن دیگه ست!! چون به احتمال زیاد به خاطر ظاهر با زنه ازدواج کرده و بعد از مدتی این زیبایی به خاطر رفتار زن، ناپدید شده. منظورم اینه که اون زن در دلبری به حد کافی هنرمند نبوده. (البته همیشه اینطور نیست. گاهی مرده خیلی نامرده!) برعکس وقتی یک زن زشت می بینم ناخودآگاه فکر می کنم که شوهرش عاشقشه!! (از بس دیدیم میگم. ولی همیشه اینجوری نیستا!)
3. خیلی از اوقات، زیبایی از نظر هر شخص، چیزیه که خودش نداره. (شوپنهاور)
سلیقه ی آدم ها خیلی تحت تاثیر این نکته ست. از نظر تو موهای مواج بهترین حالت ممکن برای موست، چون موهای خودت لخته! اما بعضی ها آرزوی موی لخت رو دارند! از نظر تو ساق پای قلمی زیباست چون ساق پات تپله! اما از نظر بعضی ها...!
4. وقتی برای رضایت دیگران، خود حقیقیت رو پنهان می کنی دقیقا نتیجه معکوس می گیری.
تو فکر می کنی اگر نظر خودت رو ابراز کنی و بگی "هستی"، دیگران از تو بدشون میاد؟؟ فکر می کنی اگر هیچوقت باهاشون مخالف نباشی و برای ابراز موافقت، وقتی گرمته بگی سردمه (تا پنجره ها رو به میل خودشون ببندند!) آدم محبوبی میشی؟؟ دقیقا داری اشتباه می کنی! من که به همچین آدمی که هرگز ابراز وجود نمیکنه و به خودش احترام نمی ذاره، چندان محل نمیدم. آدمی که اعتماد به نفس داره و برای جلب نظر دیگران خودکشی نمیکنه، آدمی که "نه" گفتن براش راحته، آدمی که به خودش احترام می ذاره و در عین حال به حریم دیگران هم می ذاره، هم محترم تره، هم محبوب تر .دیگران بهش تکیه می کنند. این آدم ها همیشه بیشتر به چشم میان.
توی یک رابطه ی عاشقانه هم تقریبا همیشه همینطوره. فقط کافیه طرفت بفهمه که تو شخصیت مستقلی نداری و برای رضایت اون حاضری هویت خودت رو نادیده بگیری و از علایقت بگذری! اون وقت...دیگه براش جذاب نیستی! این حالت افراطی، از خود گذشتگی نیست! عزیزم، نذار محبوبت از تو احساس نیاز ببینه! بذار احساس کنه که تو "خودت" رو واقعا دوست داری و در عین حال که محبوبت رو هم دوست داری، اما بدون اون هم می تونی زندگی کنی، هر چند با دلتنگی.
5. ترس از هر اتفاقی، کشنده تر از خود اون اتفاقه.
باور کن اقدام به کاری جدید، از دست دادن یک دوست، انجام یک آزمون، آمپول! مرگ و یا هر اتفاق دیگری، اونقدرها هم دردناک نیست. این "ترس" از اون چیزه که داره تو رو میکشه! برای همین، گاهی تو، از دیدن کسی که دچار یک واقعه ی بد شده، احساس بدتری داری تا خودش!
پ.ن: اینا رو من در غالب موارد صادق دیدم و تو ممکنه لمس نکرده باشی و یا باهام مخالف باشی. شاید من هم بعدها نظرم عوض شه.(ولی بعیده!)
پ.ن: از دوستانی که در پست قبل،منطقی و مؤدبانه نظر دادند واقعا سپاسگزارم!
1. عیدت مبارک (به بابا گفتم حیف شد، من بدجوری برای یک روز دیگه هم اشتهای روزه داشتم. گفت: منم اگر روزا می خوابیدم و شبا بیدار می موندم واسه سی روز دیگه اشتها داشتم!)
2.فکرشم نمی کردم که بتونم، دو تا ماه رمضون رو دور از بچه ها سر کنم. دور از شلوغی و هیاهوی خوابگاه. دور از اون دختر دونی! من که آرزو داشتم زودتر درسم تموم شه و خلاص شم از قید و بندهای دانشگاه، حالا اعتراف می کنم دلم تنگ شده! دلم تنگ شده واسه همه ی اون غذاهای مزخرف! چی بهش می گفتیم؟ آهان، دمپایی ابری! بس که سفت بود!
دلم تنگ شده واسه اون صف هایی که ازشون متنفر بودم! صف رزرو غذا. صف تحویل افطار و سحر. صف آشپزخونه واسه پیدا کردن یه شعله که غذا رو روش گرم کنیم! صف دستشویی بعد از سحری واسه مسواک و وضو!! صف ظرفشویی واسه شستن ظرف ها!!!
دلم تنگ شده واسه همه هم اتاقی هام. واسه گرمای دور هم بودن. واسه شوخی و نشاط و شیطنت. واسه کل کل کردن. حتی واسه دودر کردن کلاس ها و خوابیدن رو تخت بالا، نزدیک در! یادش به خیر...
تموم شد... یه ماه رمضون دیگه هم تموم شد. و زندگی دوباره یخ بست...
3. می گن اونی که می تونه، انجام می ده و اونی که نمیتونه، انتقاد می کنه! چقدر بدم میاد از آدم هایی که از همه چیز انتقاد می کنند برای اینکه بگن ما یه چیزی حالیمونه. و منطقشون اینه: در هر لحظه، با آنچه که هست، مخالفم!
4. یعنی اگر یه پسر در چهارده سالگی تصادفا کسی رو بکشه، می برنش زندان که وقتی هیجده سالش شد اعدامش کنند!!! (مهمون برنامه ماه عسل) اگر این قاتل کوچولو به این حد از بلوغ فکری رسیده که مراقب رفتارش باشه، چرا همون چهارده سالگی اعدامش نمی کنند!؟ باید روش فکر کنم... قربون خدا برم که در ادامه ی آیه ی قصاص فرموده: و اگر ببخشید به رحمت خدا نزدیک تر است...(چه برنامه بی نظیری بود ماه عسل. حیف که باید تو همچین برنامه ای، از یازده دقیقه قبل از اخبار ورزشی، اون هم وسط صحبت مجری، برنامه رو قطع کنند واسه پیام بازرگانی!!)
5. عزیزان یه وقت فکر نکنید که منظور از م.ک و م.م مهدی کروبی و میر حسین موسوی هستا! منظور کاندیداهای دیگه هستند!!
6. تویی که هرگز در عمرت نگفتی مرگ بر آمریکا، و هرگز از مظلومی دفاع نکردی و راهپیمایی روز قدس رو با حضورت آلوده کردی و گفتی "نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران"!، با سر دادن شعار مرگ بر روسیه، بدجوری خودتو مضحکه کردی و گند افکار این طیف رو در آوردی!
تویی که تا حالا لباست خاکی نشده و درد نکشیدی، هیچ وقت نگو " خونی که در رگ ماست، هدیه به ملت ماست"! کسانی که سال ها پیش، خون و چشم و دست و پاشونو هدیه به ملت کردند، فکرشون زمین تا آسمون با فکر تو فرق داشت!
تویی که تا حالا دست قطع شده ی برادر کسی رو ندیدی، تا حالا جسد سوخته و خونین یه بچه چند ماهه رو روی دست مادرش ندیدی، تویی که راحت روی مبل لم میدی و تا حالا سقف خونه روی سرت خراب نشده، باید هم بگی نه غزه نه لبنان! هر عقیده ای داری به خودت مربوطه ولی وقتی درد مظلوم رو حس نمیکنی، حق نداری برای هدف خودت، صداتو در کنار کسانی بلند کنی که برای دفاع از مظلوم فریاد می زنند!
تو که جلوی چشم هزاران روزه دار، آب معدنی می خوری و سیگار میکشی و برای رسیدن به هدفت، دست از دروغ و صحنه سازی برنمی داری، حق نداری (به اسم طرفداری از شخصی که حداقل خودش رو پیرو امام می دونه)، خودتو قاطی کسانی کنی که هیچ ربطی به تو ندارند!
7.درود بر تو که با عقیده من مخالفی ولی در ابراز مخالفتت، کاملا منطقی، حرفه ای و محترمانه عمل می کنی. حرف های مخالفت رو می شنوی و با شنیدن هر کلمه ش، بدون آگاهی نمیگی دروغگو!
8. به فرموده پیامبر، مهم ترین اصل دینداری (مهم تر از نماز) دوستی دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خداست! چون حاصل محبت به هر چیز، میل به شباهت و نزدیکی به اون چیزه. پس خدایا محبت خوبان را در دل ما بپروران و بر هر ظالم دروغگو لعنت فرست...
پ.ن: عزیزان خواهش می کنم نیمه دوم این پست رو با سیاست قاطی نکنید! بحث سر ارزش هاست. ربطی به این وری یا اون وری نداره!
دلت به درد من نسوزد
درد من
از بی دردی تو
دردناک تر نیست...!
.............................................
در این آتش می سوختم
و تو تماشا می کردی
غافل بودم از اینکه کسی هست
که آتش را بر خلیلش گلستان می کند...
.............................................
قصه ما
تنها یک حسن داشت:
وقتی به سر رسید
کلاغ به خانه اش رسید.
پ.ن: یکی پرسید مخاطب نا گفته هات کیه؟ گفتم فقط یک نفر نیست. ممکنه یک قطعه مربوط به یه نفر باشه و قطعه بعدی خطاب به یک نفر دیگه.
چند سال پیش، همین شب بود که تو را خواندم. و برایم مهم بود که اجابت کنی. شاید برای هیچ کسی مهم نبود، اما برای من بود. و در همان لحظه باید اتفاق می افتاد. و در اضطرار، انسان ناگهان خلاق می شود!
همان لحظه بود که به ذهنم افتاد. و شاید انداختی. و گفتم:"این علی که به آن می نازی، چقدر نزد تو آبرو دارد؟ همان آبرو را واسطه قرار می دهم، همین ثانیه ها مشکل را برطرف کن، می دانی برایم مهم است!" و یادت هست که به خاطر نزدیکی به تو بود که برایم مهم بود. شاید هم می خواستم تو را امتحان کنم. و قدر و قیمت بندگانی را که مارا به دوستی شان توصیه می کنی بدانم.
به دقیقه ای نکشید که مشکل برطرف شد و آن اتفاق خوب افتاد. و چنان بود که من با آن همه بدبینی و شکاکی، تردید نکردم که اگر دعای من نبود، این اتفاق نمی افتاد. بهت زده سکوت کردم. بغض گلویم را فشرد. و موی بر بدنم راست شد. و با خود گفتم: پس یادم باشد. نامش علی بود...
از آن لحظه دلی شروع به تپیدن کرد که چندان اهل تپیدن بر این خاندان نبود. و غیرت تو را بر این خاندان لمس نکرده بود.
از آن شب، از شرم بر حرمت این مرد، تنها وقتی کارد به استخوانم می رسد، نام مقدسش را می برم تا قوای علت و معلولی جهان را ناگزیر سازم.
ای پسر ابوطالب! سال ها گذشت، و ما نفهمیدیم تو که بودی و چه کردی! نفهمیدیم چه معنا داشت که در بستر مردی بخوابی که طرح قتل او را ریخته اند! نفهمیدیم چه معنا داشت در رکوع نماز هم دست سائلی را رد نکنی و انگشترت را بی درنگ ببخشی! نفهمیدیم چه معنایی داشت که امیر مومنان، به قصد سرگرمی کودک یتیمی، چهار دست و پا شود! ما نفهمیدیم مرد یعنی چه، عدالت یعنی چه، غربت یعنی چه...!
اما دریافتیم خدا تو را برای این خلق کرد تا خودش را برای درک محدود بندگانش قابل تصور کند. و بگوید: من موجودی هستم مهربان تر از این.
ای پسر ابو طالب، حرف ها داشتم. ولی اکنون که این صفحه بی رنگ، مچم را گرفته و نمی گذارد دروغ بگویم، نمی گذارد از محبت به تو و عشق به تو و ده ها دروغ باور نکردنی دیگری سخن بگویم که هیچ تناسبی با اعمالم ندارد، (من کجا و عشق تو کجا!) تنها اعتراف می کنم:
ای آقای ما، شرمنده ام. شرمنده ام که آخرش اینطور شد! شرمنده که 25 سال استخوان در گلو داشتی، نمازت به خون نشست، همسرت پیش چشمت بین در و دیوار شکست، تن بی سر پسر لب تشنه ات، غرق در خون شد، جگر دخترت به داغ و اسارت سوخت، و آخرش این شد که چشم های ما به دیدن گناه مشعوف باشد و دهانمان به گفتن "من معتقدم این کار حرام نیست" مفتخر!
شرمنده ام که فراموش کردیم و سرمان گرم شد و آخرش این شد که گوش هایمان به حرام محظوظ باشد و زبانمان به توجیه مغرور!
شرمنده ام که نمازمان درست رو به روی خدا، با خمیازه شروع شد و با پیدا شدن اشیاء گمشده تمام!
شرمنده که پیش از هر معصیتی گفتیم: خدا می بخشد!
شرمنده ام که خاتمه تمام عدالت خواهی تو، حراج بیت المال و سیر بودن شکم بسیاری از حاکمان و گرسنه بودن رعیت شد!
نمی خواهم حتی نیم نگاهی به من بیندازی که از خجالت محو شوم. مرا نادیده بگیر. تنها امشب را در جمع دوستان شایسته ات راهم بده تا آبرویم کمتر برود و بگذار باشم در جایی که به تو نزدیک تر است.
ای بزرگ، می دانی که هنوز در دار دنیا هستم و امشب شبی مهم و استثنایی در زندگی من است. می دانم که از رحمت خدا چیزی می دانی که من نمی دانم و نزد او آبرویی داری که من ندارم، پس برای ما از خدا بخواه هر آنچه می خواهیم، و هر آنچه قرار است در آینده بخواهیم و هر آنچه بلد نیستم بخواهیم. چرا که به کرامت و آبرویت طمع بسیار داریم...
تهران، شهریور 1398:
توی خونه، روی مبل کنار پنجره نشسته م. یه فنجون چای دستمه. و احتمالا حس خوبی دارم. دخترم کیمیا توی اتاقش داره با عروسک هاش بازی میکنه. هنوز شش سالش تموم نشده و نمی تونه امسال بره مدرسه! اما خیلی باهوشه. پسرم روی کاناپه خوابیده. 2 سالشه. مامانش بمیره! چه مژه هایی داره بچه ام. تازگی ها یاد گرفته هر وقت جیش داره بگه!
همسرم سر کاره. شغلش احتمالا ... واقعا مهم نیست شغلش چی باشه. تحصیلاتش خوبه. مهم اینه که رابطه ی خوبی باهم داریم. اون قد بلنده. تیپش هم... بدک نیست. اما تو صورتش یه نمک خاصی وجود داره که من خیلی دوست دارم. مرد معتقدیه. طرز فکرش عین خودمه! (ینی خیلی خوش فکره!!) گاهی با هم اختلاف نظر پیدا می کنیم اما معمولا به قهر نمیکشه! همه چیز با صحبت حل میشه (ارواح عمه مون!!)
خونه ما 120 متره. سه چهار سالی میشه که از مستأجری خلاص شدیم. سه تا اتاق داریم با یه آشپزخونه بزرگ و سرویس بهداشتی فوق العاده شیک و تمیز! (آخری از هر چیزی برام مهم تره!) از پذیرایی به هال هم چند تا پله می خوره. طرح خودم بود!
امشب قراره خانوادگی بریم ولگردی! شاید... تولد کیمیاست! فردا هم براش جشن میگیریم! (مامانش بمیره کلا!)
مهر نزدیکه. و من یک استاد دانشگاه هستم. احتمالا ژنتیک درس می دم یا یه چیزی تو این مایه ها! (تدریس بهترین شغله واسه من مغرور که هرگز نمی تونم زیر دست یک رئیس کار کنم!) رابطه م با دانشجوها عالیه! (اصولا رابطه جالبی با کوچکترها دارم) از تکیه بر نمره متنفرم. از تکیه بر مسائل تئوری هم متنفرم. دلم می خواد دانشجوهام قدرت تحلیل داشته باشند و همه چیز رو به هم ربط بدند. سر کلاس من همه باید با هم بحث کنند.
دو تا کتاب ادبی نوشتم. اولیش یه مجموعه از قطعه شعر هام بود و دومیش یه رمان. (شاید هم مجموعه ای از چند داستان کوتاه). باید به فیلمنامه هم فکر کنم. حالا هم دارم یه پژوهش در مورد قرآن انجام میدم. روی زبان انگلیسی کاملا مسلطم و چند وقتیه عربی رو شروع کردم. دوست ندارم تک بعدی باشم. در کنار علم، باید هنر و ادبیات رو هم در دستور کارم قرار بدم!
(به نظرتون دماغمو عمل کرده باشم!!؟ همه میگن دماغت خوبه ولی من فکر می کنم خوب می تونست بهتر از این هم باشه!!!)
چند وقت دیگه عمه میشم! میگن پسره! اسمشو باید خودم انتخاب کنم. (!!!)
از ما سه تا، خواهرم ور دل مامان و بابا تو خونه مونده. 23 سالشه! تازه فارغ التحصیل شده. (رشته شو نمیدونم! تا دیروز مهندسی کامپیوتر دوست داشت، امروز عاشق روانشناسیه!) یکی از جوونای دانشگاه می خوادش! خواهرم هم ... ای... همچین! (جون دل مامان بزرگ ها و بابا بزرگ هام که مطمئنم سایه ی هر چهار تاشون رو سرمونه!)
فنجون رو سر می کشم. و احتمالا حس خوبی دارم...
این خلاصه ای از زندگی ایده آل من در ده سال دیگه بود...! (و البته بدون بلند پروازی) همچنین تا اون موقع قطعا شکست های زیادی خواهم خورد و سختی های زیادی خواهم کشید که خیلی حقایق رو بهم یاد میده و من رو محکم می کنه.
در ایده آل من تا ده سال دیگه یک اتفاق خجسته برای کل بشر میفته. انتظار دارم خودتون بگید...
پ.ن: این چشم انداز بسیار خوش بینانه که از افکار من دیدید، مبازه ی طبیعی ذهن من در برابر اتفاق نا خوشایندی بود که چند روز پیش برام افتاد:
توی کنکور کارشناسی ارشد وزارت بهداشت پذیرفته نشدم! من جز 23 نفر نبودم! اما به قول معروف، قبولی در فوق لیسانس، یه پروژه دو ساله ست! در امتداد راهی که رفتم. دوباره قدم برمی دارم...
1.لذت بردن یا رنج کشیدن از هر شرایطی، دقیقا به انتظار تو از اون شرایط بستگی داره!
مثال: توی دوره ی راهنمایی قرار بود یک معلم علوم برامون بیارن. قبل از اینکه معلم جدید بیاد مدرسه، مدیرمون سر صف در موردش صحبت کرد و گفت که معلم بسیار خوبیه فقط ... یه کم عصبیه، یه کم زیاد تکلیف می ده، یه کم بد اخلاقه! هر کسی اخلاقی داره دیگه! ارزش خوب درس دادنشو داره!!!!
ما هم گفتیم یا مریم مقدس!! معلم های دیگه شون که مثلا عصبی نبودند چه گلی به سر ما زدند که این یکی...!!!!
وقتی اومد سر کلاس، ما داشتیم سکته می کردیم! اولش همه رفتارهاش بوی خشونت می داد! اما چند روز بعد دیدیم که اون دقیقا یه معلمیه عین بقیه! اصلا باهاشون تفاوتی نداره!
می دونی چه اتفاقی افتاد؟! اون معلم تبدیل شد به بهترین معلم دوره راهنمایی ما!! فقط به خاطر این که ما انتظار داشتیم بد اخلاق باشه، اما نبود!!
مثال بعدی: فرض کن برای یک فیلم که خیلی ازش تعریف شنیدی رفتی سینما. به خاطر تعاریفی که ازش شنیدی انتظار یک فیلم فوق العاده رو داری! حالا اگر این فیلم در حد توقعت نباشه (حتی اگر فیلم خوبی هم باشه) به نظرت یک فیلم متوسط و حتی بد میاد! اما به احتمال زیاد اگر بدون هیچ ذهنیتی، اون فیلم رو می دیدی، از فیلم های مورد علاقه ت میشد!
از این مثال ها، تو زندگی من و تو فراوونه. پس: برای چیزهایی که در اختیارت نیست، توقعت رو بیار پایین!
2. ما همیشه مسائلی رو باور می کنیم که دوست داریم باور کنیم!
این مطلب رو توی انتخابات اخیر فهمیدم! منو دگرگون کرد! اگر خوب فکر کنی قطعا به همین نتیجه می رسی! چیزهایی که ما باور می کنیم، لزوما حقیقت نداره!
مثال: جون راحیل به این چیزی که می گم خوب فکر کن! توی همین انتخابات، اگه چند نفر بهت می گفتند کاندید مطلوب تو، چند میلیارد ثروت از طریق کلاهبرداری به دست آورده، چقدر باور میکردی؟؟ چقدر تلاش می کردی تا ته و توی قضیه رو در بیاری!؟ (در واقع اغلب ماها، تلاشی نمی کردیم و همون اول می گفتیم: دروغه بابا!!! امممکان نداره!!)
حالا اگر در مورد کاندید رقیب همینو می گفتند، چقدر باور میکردی!!؟ (در واقع باید بگم، خیلی راحت تر باور می کردی! چون دوست داشتی که حقیقت داشته باشه! و اگر خیلی خوش انصاف باشی نهایتا در حد شاید و اما و اگر باقی می گذاشتیش.) نقاط منفی کاندیدای مورد نظرت چقدر پررنگ به نظرت می اومد؟؟؟ نقاط منفی رقیب چه طور؟؟ (خودت خوب می دونی که نقاط منفی رقیب رو خیلی پررنگ تر میدیدی. در حالیکه از نظر شدت، با هم تفاوتی نداشتند.)
مثال بعدی: اگر یه حاجتی رو از خدا خواسته باشی، و بعد از چند روز، حاجت روا بشی، چی فکر می کنی؟؟ (کاملا مشخصه! چیزی که همه می گن: "خدا دعای من رو مستجاب کرد"!! در حالیکه اصلا نمیشه مطمئن بود که این اتفاق مطلوب، به خاطر دعای تو افتاده! اما تو دوست داری که اینطوری فکر کنی! هزاران اتفاق بد و خوب توی دنیا می افته. و کمه مواردی که بتونی با اطمینان بگی دعای تو بود که مستجاب شد. البته همیشه باید برای همه چیز خدا رو شکر کرد.)
کاری که ما می کنیم اینه که اول یک مسئله رو بر مبنای تمایلمون باور می کنیم. بعد زوم می کنیم روی نقاط مثبتش. نقاط منفی اون رو خیلی ناچیز می بینیم و ازش عبور می کنیم. و بعد، از هر توجیهی برای دفاع از مسأله مورد نظر استفاده می کنیم. همه اینا ناخوداگاه اتفاق می افته.
من وقتی به این نتیجه تأسف بار رسیدم، دیوانه شدم! پس: باورهاتو مرور کن!
3. هر چیزی رو میشه توجیه کرد!
هر مورد درست یا غلطی رو میشه توجیه کرد. اما درد من بیشتر به قوانین اجتماعی و دینی مربوط میشه. وقتی یک حکم یا قانون با عقلت جور در نمی یاد و علتشو از بزرگ تر ها!! می پرسی، همچین برات دلیل میارند و توجیه می کنند، که بالاخره قانع میشی. اما اگر خوب فکر کنی میبینی با این روش هر چیزی رو میشه توجیه کرد.
مثال فرضی: سوال می پرسی: چرا حق طلاق با مرد هاست؟؟ جواب می دن: چون خانم ها دارای عواطف رقیقی هستند و از روی احساس تصمیم می گیرند!!! اسلام نخواسته کانون خانواده اینقدر راحت از هم بپاشه!!!
حالا اگر حق طلاق با هر دو بود: می پرسی: چرا حق طلاق با هر دوست؟؟ جواب میدن: اسلام همیشه بر مبنای تساوی انسان ها حکم می ده، در هیچ دینی اینقدر ...!!!!
میبینی؟! مهم نیست چی درسته!! مهم اینه که هر چی که هست رو توجیه کنیم! خیلی راحت میشه فریب توجیه رو خورد!! (البته برای بعضی مسائل که قانون قطعی دینه، چاره ی دیگه ای نداریم. و درستش هم اینه که بهشون احترام بگذاریم و ندونستن رو به حساب علم ناقصمون بگذاریم.) پس: همیشه و همیشه، معیارت، عقل باشه!
پ.ن: این را اول از همه آموخته ام: لا حول و لا قوه الا بالله...
پ.ن: این آموخته ها، تمام طرز فکر من رو متحول کرد!! (آموخته ی 2 از نظرات فرانسیس بیکن هست.)
پ.ن: با تو ام: شاید رفتارم اینو نشون نده ولی: دیگر نمی خواهم تورا...!
درسته که هستی و چیستی خدا رو تو خونه و بیرون از خونه، دائم تو گوشم خوندند، اما من همیشه به دنبال مدارک بیشتری هستم تا یقین عقلم، بر وجود خدا بیشتر بشه. و گاهی در قرآن به دنبال مدرک و اعجاز هستم.
دونستن (یا یاد آوری) نمونه ای از این معجزات که توجه من یکی رو خیلی جلب کرده اون هم تو این ماه، خالی از لطف نیست، اما فقط وقتی از خوندنش لذت می بری که ذهنت جهت نداشته باشه:
1. در اولین آیات سوره روم فرمود: رومیان (از ایران) شکست خوردند. در جنگی که در "نزدیک ترین زمین" واقع شد. "فی ادنی الارض" یعنی پست ترین زمین. ولی مفسران اونو، نزدیک ترین زمین (به مکه) معنا کردند. چون "پست ترین" با عقل جور در نمی اومد. اما امروز محاسبات جغرافیایی نشون داده که پایین ترین نقطه کره زمین،"بحرالمیت"، یعنی محل جنگ ایران و رومه که 395 متر زیر سطح دریاست!!
2. مراحل جنینی در سوره مومنون به این صورت آمده: نطفه را به علقه و بعد به پاره گوشت تبدیل کردیم و بعد گوشت را به استخوان. و بعد روی استخوان را با گوشت پوشاندیم. مرحله آخر، ایرادی بود که بر قرآن وارد می کردند! چون میدونیم در مرحله 3 همزمان با رشد گوشت، بخش داخلی گوشت، به تدریج سفت میشه و به استخوان تبدیل میشه. و استخوانی وجود نداره که گوشتی بخواد روشو بپوشونه!
همین چند سال پیش در مورد این مراحل با استاد زیست جانوریم صحبت کرده بودم. اون هم از قرآن تعجب کرد!
اما امروز می دونیم که مراحل جنینی مطابق با آیات قرآنه! گوشت مرحله سوم همش منشأ استخوانه! و از گوشه ای از این ماده، گوشت اصلی جوانه می زنه و روی استخوان رو می پوشونه!!
3. جفت بودن مخلوقات، که قرآن همه جا بهش اشاره کرده (36 یس)، دیگه مطلب عجیبی نیست ،چون می دونیم نه تنها موجودات زنده بلکه حتی زیربنای هر ماده ای، جفت شدن پروتون و الکترونه! (نظریه زوجیت کنونی: هر ماده با ضد خودش جفت می شود) اما بازم واقعا برام شگفت انگیزه!
4. در 27 طارق می فرماید: قسم به آسمان بازگشت دهنده! و امروز می دونیم که بازگشت دادن آسمان از خصوصیات مهم و حیاتی اونه و هر هفت طبقه ی جو، مخصوص بازگرداندن چیز خاصی به مبدأش هستند! (مثل امواج رادیویی، تابش فرابنفش ، حتی باران و..)
در 7 ذاریات می فرماید: قسم به آسمان که دارای مدارهاییست! آسمان پر از کهکشان ها و سیاراتییه که هر کدام در مداری می گردند!!
5. در 34 نبأ می فرماید: آیا کوه ها را چون میخ نگذاشته ایم؟ (و در 31 انبیا کوه را باعث پایداری زمین (مثل میخ) معرفی می کند)
حالا می دونیم که کوه ها مثل میخ، به اندازه ی ارتفاعشون، توی زمین عمق هم دارند! وظیفه ی کوه یعنی ثبات و تعادل پوسته های زمین، ایزوستاسی نامیده میشه.
این قبیل مسائل رو تو کتاب ها خوندیم و هنوز هم کشف اعجاز ها ادامه داره. من و تو به این حرفها عادت کردیم. و تکرارش به یک باور تبدیل شده. ما دیگه از قرآن تعجب نمی کنیم! نمی فهمیم که گاهی یک جمله در قرآن که خیلی ساده ست و یا یک صنعت ادبی به نظر می رسه می تونه یک حقیقت علمی بزرگ (وحتی کشف نشده) باشه. برای همین گاهی تا یه شبهه توی ذهنمون ایجاد میشه مستأصل میشیم.
برای خوندن قرآن، ذهنتو فرمت کن و یک بار دیگه، از اول مسلمون شو تا ببینی چقدر محکم معتقد میشی که این کلمات 1400 سال پیش، تنها از جانب کسی نازل شده که عالم به همه ی اموره...
پ.ن: بعضی ها میخوان با کشف یه سری ارقام و مفاهیم بی ربط، به زور از قرآن اعجاز در بیارن! واقعا نیازی نیست!
پ.ن: من بیشتر، آیاتی رو ذکر کردم که مفسران تا سال های اخیر نتونسته بودند تفسیر قانع کننده ای ازش ارائه بدن.
پ.ن: هنوز ابهامات و سوالات و شبهاتی در مورد بعضی آیات قرآن در ذهن من و تو وجود داره. می دونم. شایسته اینه که صبر داشته باشیم و به خاطر سوالات کوچیک، دائما مسائل بزرگ رو که با عقل بهش رسیدیم زیر سوال نبریم.
فکر کن بعد چند ترم درس خوندن، بعد چند ماه سر و کله زدن با آدم ها تو شلوغی شهر، بعد از چند ماه عقلانیت و دلمردگی و خستگی، یه روز تابستون با خانواده ت بری کوهستان، پیش بابابزرگ و مامان بزرگت...!
همین چند سال پیش بود که این اتفاق خوب تو زندگیم افتاد. ترم های اول دانشگاه من خیلی منطقی و خشک شده بودم و به همه چیز عاقلانه نگاه می کردم و به خودم اجازه نمی دادم که هیچ چیزی احساساتی و جو گیرم کنه! خدا رو هم عاقلانه می پرستیدم. (بر خلاف سال های قبلش که اشکم همیشه آویزون بود!)
وقتی رفتیم ییلاق... آه... باورت نمیشه، فهمیدم که تازه دارم زندگی رو به یاد میارم! چقدر عقل خالی، خسته ام کرده بود! چقدر زیبایی ها رو فراموش کرده بودم...!
سکوت طبیعت... هوای خنک... کوه های سبز... مه غلیظ... صدای زنگوله گوسفندها از دور... و حتی می شد یه گله گوسفند خوشگل و پشمالو رو روی تپه ی روبه رو دید... (مطمئنم اگه یه کم صبر می کردم، هایدی و پیتر رو هم دنبال گوسفندها می دیدم!)
همه ی اینا رو می شد از توی حیاط خونه ییلاقی بابابزرگ که همسطح قله ها بود، دید. همون جا با هر نفس عمیق، قطره اشکی ریختم و اولین ابیات، به ذهنم جاری شد:
عاشق باش!
عقل را دور بریز
عاشق باش
نمی آید دگر این سبک به کار
امتحانش کردم
عقل بی احساس است
و اگر گاه گهی سیلی احساس به رویش بخورد
می شود زود زبانش کوتاه
باش بر عقل سوار
عاشق باش
.
بکش آسوده نفس
بشکن بغض و ببار
نکند منطق و افکار خشن!
نرمی دشت و گل و برگ و مه و باران را
تا همیشه
ته گنجینه ی مظلوم فراموشی تو، بگذارد
نکند بینش تندت دل را
بنشاند به قفس
بگذارد سر کار!
.
عقل را عشق بیاموز
عاقلی عاشق باش...
پ.ن: ببخشید دیگه، اون موقع خیلی شعر نو بلد نبودم!
پ.ن: هر عشقی رو باید روی عقل بنا کرد. عقل باید انتخاب کنه که ما نسبت به هر چیزی چه حسی داشته باشیم. و بعد که موجود لایق دوست داشتن رو پیدا کردی باید با "منطق عشق" رفتار کنی... (تناقض و داشتی!)
پ.ن: منو تو این ماه اختصاصی دعا کن. بعدا با هم حساب می کنیم...
